دل نوشته

یک ۱۹ ساله ی خوشحال :)

۱۸ سالگی برای من هر چند که زود گذشت اما طولانی تر از یک سال بود. ۱۸ سالگی سرتاسر تجربیات و کارهای جدید برای من بود. امروز پنجمین روز از پنجمین ماه سال نود و هفت، هیجده سال من تمام و وارد نوزدهمین سال زندگانیم در این دنیای زیبا میشوم. ساکت میشوم و ادامه نوشتن را به ذهن میسپارم.   یکی از ناب ترین تجربیات ۱۸ سالگی من همین نوشتن هست، زمانی که اولین نوشته رو بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
دل نوشته

امید در تاریکی

تاریکی. از واقعی ترین چهره های تاریکی عدم حضور نور نیست، بلکه عدم اعتقاد ما به بازگشت نوره. نور در تاریکی مثل امید در ناامیدیست. ما زمانی در تاریکی مطلق زندانی میشویم که اجازه وارد شدن امید را ندهیم.. یک امید و روشنایی میتواند یک فرصت کوچک باشد، میتواند یک دوست جدید باشد یا حتی میتواند یک کار احمقانه و متفاوت باشد. گاهی ما انسان ها هی دور میشویم و هی دور میشویم و در بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
دل نوشته

به بهانه غیبت.

صرفا کمی درد و دل برای مرتب کردن ذهن، اگه وقت خوندن ندارین چیزی رو از دست نمیدین 🙂 بعد اولین بار نوشتن با خودم قرار گذاشتم که هر هفته یک پست و هر ماه چهار پست بنویسم تقریبا توی تمام ماه ها موفق بودم همینطور که پیش میرفتم هر ماه کار بیشتر و بیشتر میشد.. زیاد کار کردن رو دوست دارم مثل آن ژاپنی های خستگی ناپذیر، مثل برنامه نویس ها که تمام شب بدون خستگی مشغول کد نوشتن هستند، بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
خاطرات دانشگاه

انگیزه: مشاور، شرکت هرمی، کنکور، من

آخرین امتحان دوره کاردانیم بود بعد از تموم کردن امتحان منتظر موندم تا بچه هارو ببینم شاید این آخرین دیدار و شاید آخرین دیدار برای طولانی مدت بود. با چندتا از بچه های تهران در حال وداع بودیم که پرسید کنکور رو چیکار کنم ! شروع کردم به صحبت ” ما نمیخوایم رتبه برتر بشیم، میخوایم در حدی بزنیم که قبول بشیم رقابت بشدت پایینه کافیه تو این چند روز باقی مونده کمی بخونیم تو بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
دل نوشته

تاریکی مطلق

گاهی هیچ چیز مشخص نیست در تاریکی مطلق گم شده ای، احساس خفگی داری و به سختی نفس میکشی، دلت میخواهد رها باشی هر چقدر تلاش میکنی باز هم در آن تاریکی لعنتی غرقی نمیدانی آیندت چیست و چه میخواهی، میترسی. کم می آوری.. آسیب میبینی! اما میدانی باید امید داشته باشی، درست مثل آن دانه ی مدفون شده در خاک که تا قبل از رسیدن به روشنایی نور خورشید دست از تلاش برنمیدارد… جهان بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
توسعه فردی

یه فرقی کن !

صرفا ثبت یه خاطره خوب برای مرور در آینده.   متفاوت باش امروز اولین امتحان پایانی ترم آخرم رو داشتم که البته فقط تحویل پروژه بود درس چندرسانه، درس مورد علاقه من بود و بجای استاد هر هفته تعدادی از بچه ها ارائه/تدریس میکردند. این کلاس یکی از بهترین کلاس های دوره کاردانی من بود !   از طرفی ارائه بعضی بچه هارو من آماده میکردم، از طرفی بعضی بچه ها قبل ارائه دادن ازم بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
توسعه فردی

لطفا شتر نباشیم !

کیمیاگر هم جزو کتاب هایی بود که مدت زیادی دلم میخواست بخونم، براساس تکلیفی داوطلبانه صوتش که به گفتار دلنشین محسن نامجو بوده به دستم رسید و سریع شروع به گوش دادنش در وقت های پِرتم کردم. در هر قسمت جملات فوقِ زیبایی وجود داشت که میشد ساعت ها بهش فکر کرد، و هر جمله ای که برایم جالب بود رو در یاداشتی اضافه میکردم و امروز تصمیم گرفتم برداشتم از یکی از جملات رو بنویسنم. لطفا شتر بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
موفقیت

مطمئنی نمیشه؟ بشین و تماشا کن !

از دانشگاهم ناراضی بودم از فعالیت های کمی که بچه ها یا استادها داشتن، دوست داشتم لاقل دانشگاه محیط علمی تری باشه.. اما اون چیزی که مدنظرم بود و اون چیزی که بود کاملا متفاوت بود (البته بستگی به سطح دانشگاه هم داره).. just do it ! یادم میاد جایی خونده بودم اگه توانایی بهتر کردن بیرونتون رو دارین انجامش بدین اگه چیزی مطابق خواستتون نیست سعی کنین درستش کنین، البته این درست کردن باید درست باشه. منم تصمیم گرفتم یه بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
توسعه فردی

خود کم بینی درونمون رو بکشیم !

متن زیر صرفا تجربه شخصی در باب خود کم بینی میباشد. متاسفانه در دنیای ما معیار سنجش یک فرد شایسته و ارزش آن از طریق قد و هیکل، مدارک دانشگاهی (جایگاه آکادمیک)، یا شاید حتی نوع پوشش یا نوع اصطلاح موی سر باشه ! (دیدم که میگم) اما اگه بهتر ببینیم متوجه میشیم چیزی مهم تر از معیار های بالا به نام، اندازه تفکر وجود داره. متنی تقریبا طولانی در پیش روتونه اما بصورت داستان و خاطره بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل
دل نوشته

برگی از مرز دیوانگی

صفحه یِ سفید روبرویم هست، باز هم حروف مثل همیشه کنار هم صف کشیده اند،باز هم ذهن درگیر من میخواهد این پازل کلمات را حل کند، پازلی سخت به نام تو.. میخواهم بازهم مثل همیشه مرورت کنم.. نمیدانم چه کنم، حتی نمیدانم چطور شروع کنم به نوشتن… چرا بحث الکی، چرا همش مقدمه چینی.. میخوام برم سر اصل مطلب، تورو میخوام! میفهمی؟ تورو میخوام.. این واژه ها نمیتونستن کمک کنن، باید حرف میزدیم باید… امان بیشتر بخوانید...

توسط مهدی درویشی، قبل