کلاس که تمام میشه همراه یکی از بچه ها تصمیم میگیریم برای آخرین دیدار کلاسی تا میدان انقلاب رو پیاده بریم.
هوا خنک، کمی به سمت سرد بودن بود در اواسط بهمن چنین هوایی لذت بخشه.
سرد بودن احساس رضایت پایینی به همراه داره اما خنک بود با حس خوب و لذت بخشی آمیخته شده

پیاده رو با سنگ فرش های مربعی رنگ پر شده بود، روی مسیر نابینایان قدم میزدم و مشغول صحبت بودیم در کنار صحبت فکر میکردم نابینا بودن چه حسی داره..
میدون انقلاب روبرومون بود کم کم باید جدا میشدیم، دوست داشتم دیر تر میرسیدیم با تمام خستگی اما داشتن یک دوست خوب همه جوره لذت بخشه.

کمتر از دو متر به تقاطع، جایی که باید مسیرمون رو از هم جدا میکردیم دختر بچه‌ای زیر یک مغازه بسته شده نشسته بود.
از وقتی نگاهم به سویش رفت تا ازش بگذرم ۴ ثانیه گذشت، دختر بچه‌ی معصومی که در حال حل‌ ریاضی بود
فقط ۵،۶ بسته دستمال روی یک کارتن پاره بود.
چیز بیشتری توی اون ۴ ثانیه نتونستم ببینم و مثل باقی انسان ها گذشتم و به تقاطع رسیدیم.

بعد از اون صحنه دیگه تمرکزی برای صحبت نداشتم و چیزی نشنیدم وقت خدافظی بود بجای نگاه به دوستم روم رو برگردوندم و به دخترک نگاه میکردم خجالتی بودن مانع برگشتن به سمت دخترک بود اما کنار تقاطع بودم و باید بین برگشتن یا خداحافظی تصمیمی میگرفتم

بدون توجه به هیچ چیزی مبلغ کمی برای خرید از کیفم برداشتم و به سمت دخترک رفتم
نزدیک شدم و نشستم و سلامی کردم، مثل من خجالتی بود با صدای خیلی یواش و مظلوم گفت سلام. گفتم: دستمال ها چقدره؟ با صدای یواش تر گفت یکی فلان قدر و دوتا فلان قدر.

چند سکه کنار دستمال ها بود دوست نداشتم حس سرخوردگی داشته باشه، گفتم: من توی کیفم دستمال دارم و نیازی ندارم، این پول دوتا دستمال اگه کسی خواست بهش دستمال بده.

و سریع بلند شدم و رفتم.

ما با داستان دخترک کبریت فروش ناراحت میشیم و بعد از شنیدنش دوست داریم کاش میتونستیم کمک کنیم اما به سادگی هر روز در میان ده ها و صدها دخترک دستمال فروش به سادگی میگذریم.

هوای اون شب برای من خنک بود اما برای آن دخترک سرد. تفاوت این دو واژه در عین سادگی بسیار پیچیدست، از مسیر نابینایان خارج شدم و لحظه‌ای آرزوی ندیدن داشتم تا کمتر چنین صحنه هایی رو ببینم.

خدا همین جاست، دنبال چی هستید؟


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

1 دیدگاه

وکیل تل · ۹۷/۱۱/۱۰ در ۱۱:۴۵ ق.ظ

همین طور که گفتید دیدن این صحنه دردناکه و از اون دردناک تر اینه که نمی دونیم کار درست چیه. همیشه دوست دارم بهشون کمک کنم. به همه بچه های کار. به دست فروش ها. به فال فروش ها و حتی به کسایی که به بهانه تمیز کردن شیشه ماشین کثیف ترش می کنن.
اما همیشه از یه چیز می ترسم. اون هم اینکه این ها خانواده ای نداشته باشن و پولی که بهشون میدن به دست یه خانواده نرسه. به دست یه باند برسه. یه باند شبیه چیزی که تو مغزهای کوچک زنگ زده نشون میده. باندی که بچه های مردم رو می زده حتی تا نیروی کار برای خودش جور کنه! باندی که از این بچه ها سواستفاده می کنه تا پول زیادی به جیب بزنه بدون این که به خودشون حتی یه غذای خوب بدن!
واقعا ندیدن خیلی چیزها درد کمتری داره.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *