همچنان با کوله‌ام در حال رفتن هستم، انتهای جاده مسیر دیگری را نشان میدهد
دو طرف جاده با خاطرات پر شدند به انتها نزدیک میشوم؛ جوانی ۱۸ ساله با قد و قامت کوچک جلویم را میگیرد شبیه گذشته‌ی من است اما او را نمیشناسم نزدیک میشوم.
از من میخواهد کوله‌ام را به زمین بگذارم همین کار را میکنم، کوله را برمیدارد که فرار کند اما ناتوان است، “تغییر” را حس میکنم

جلوتر میروم جوان دیگری صدایم میکند، متوجه میشوم اسمش مهدی هست. درخواست کمک دارد کوله‌ام را باز میکنم و درمانی پیدا میکنم جوان تشکر میکند و صدایی میشنوم “تکامل”

به مسیر ادامه میدهم، سکوت حاکم میشود دنبال شخصی برای مسیریابی میگردم ناامید بر روی کوله‌ام خوابم میبرد. سپیده دم بیدار میشوم ناتوان در دیدن هستم، موجودات کاغذی به سمتم می‌آیند بوی خوبی دارند روی آن ها نقش هایی شکل گرفته شروع به خواندن میکنم، بر روی کوله‌ام مینشینند مسیر هموارتر میشود. نامشان را “کتاب” گذاشتند

در کل مسیر احساس سبک وزنی دارم، پایین را نگاه میکنم دستانی مرا نگه داشته. روی آن متنی نوشته شده به سختی میتوانم ببینم “خانواده”

از مسیر خسته میشوم بر روی تخته سنگی مینشینم، کوله‌ام را باز می کنم از دیدنش خوشحالم قول میدهم وقتی به انتها رسیدم کوله‌ی بزرگ تری تهیه کنم

هوا تاریک میشود به آسمان نگاه میکنم چند ستاره نگاهم می کنند احساس بهتری دارم سریع تر پیشروی میکنم، دوست داشتم در کوله‌ام نگه‌شان میداشتم، نمیدانم چرا نمیشود نمیخواهم و نمیتوانم بیخیالشان شوم به مسیر ادامه میدهم.. فردا شب ها دوباره به آسمان خیره میشوم.

بر روی زمین می افتم پاهایم زخمی میشود وارد مسیر تازه‌ای میشوم ساکت میمانم نگاهی به اطراف میندازم متوجه میشوم مسیر زیادی را بدون توجه به آن فقط طی کردم میخواهم برگردم عقب شخصی به نام “گذر عمر” جلویم را میگیرد

خودم را میبینم همچنان با کوله‌ام در حال رفتن هستم، انتهای جاده مسیر دیگری را نشان میدهد
دو طرف جاده با خاطرات پر شدند به انتها نزدیک میشوم؛ جوانی ۱۹ ساله با قد و قامت کوچک جلویم را میگیرد شبیه من است…

– ۲۱ بهمن


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *