این بزرگ شدن هم چیز جالبیست، مسئولیت هایت زیاد میشود، جنس دغدغه هایت فرق می کند هی عوض و عوض میشوی تا خودت را پیدا کنی

گاهی وقت ها از آینده میترسم، گاهی وقت ها صبرم برای رسیدن آینده لبریز میشود. همیشه چنین پارادوکس هایی برایم عجیب بود چطور میتواند چنین تناقصی وجود داشته باشد؟ اما الان که میبینم وجود این پارادوکس ها هست که زندگی را یکنواخت نمی کند..

فکرش را کنید برای هر چیز مسیر مشخصی باشد یک مسئله همیشه به همان حالت درست باشد. دیگر چه لذتی برای حل مسئله وجود داشت؟ پارادوکس ها را دوست دارم آن ها باعث میشود مسائل ثابت نماند پارادوکس ها به شرایط بیشتر از مسئله اهمیت می دهند. این ها را گفتم تا ترسیدن و علاقه مند بودن به آینده منطقی تر بنظر بیاید.

حقیقتش نمیدانم از چه میخواهم بنویسم، میخواهم بنویسم تا بفهمم، نوشتن را دوست دارم اما با تمام دست داشتنم نمینویسم، مبینید همه جا پارادوکس هست ! این پارادوکس ها سردرگمی و ابهام هایم را میسازد و الان فکر میکنم سردرگمی و ابهام داشتن چندان هم بد نیست و طبیعی هست. دغدغه ها را میبینید؟ جنس هایش فرق کرده.

اواخر سال هستیم و همزمان اوایل شروع دوران کارشناسی، خوشحالم از این بابت، مطلبی راجب تمایز خواندم، تمایز بین افراد اطراف. نمیدانم ورودی ما چند نفر هست اما فکر نمیکنم کسی به این شکل خوشحال باشد یا لاقل افرادی که دیدم چندان خوشحالی نداشتند. این خوشحالی را نشان از تمایز میدانم، من میخواستم بدست آوردم همینطور سر مسیرم قرار نگرفت به همین خاطر خوشحالم و این خوشحالی خودش یک تمایز بزرگ است ! نمیتوانم زیاد راجب این تمایز ادعا کنم کلا مدعی بودن را نمیپسندم، دوست دارم کارهایم بجایم فریاد بزنند.

خب الان که فکر میکنم عنوانی مد نظرم نیست که بخواهم دربارش بنویسم و پراکنده نویسی را بیشتر دوست دارم، این متن را برای مهدیِ بزرگتر مینویسم تا شاید نیم نگاهی به آن بیندازد.

تهران! پس از نوزده سال زندگی در روستا تهران باید برایم جذاب تر میبود اما چندان چیز خاصی هم نیست ولی برای پیشرفت خوب است
محیط برای ما محدودیت میاورد اما بیشتر این محدودیت را خودمان برای خودمان میاوریم، محیط صرفا حاکم نیست اما میتواند حکم کند.
خداروشکر در جای بی سر و صدایش قرار دارم و از این بابت بشدت خوشحالم.

امروز یک چیز میگویم و فردا مخالفش را ثابت می کنم، دیگر داشتن یک باور کار ساده‌ای نیست
اما همچنان باور های زیادی هم دارم، باور ها را میتوان به قوانین هم تشبیه کرد، خودم قاضی میشوم و خودم متهم ! مگر غیر این است؟ بیایید بجای متهم کردن بقیه و قضاوت آن ها خودمان را ببینیم و حکم صادر کنیم.

احساس میکنم پنجاه گلوله درون من است و من هم خوشحال از اینکه قرار است تک تک آن ها را خارج کنم. باید چشمانم را ببندم، باید چشمانم را ببندم و

Fly me to the moon
Let me play among the stars


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *