حدود یک هفته از خرابی لامپ می‌گذشت شاید مطرح کردن مکان لامپ جایز نباشه اما به فهم مطلب کمک میکنه پس ترجیح بر گفتنش هست. خب اینهمه طفره برای گفتن یک مکان به احتمال زیاد مشخص کرده که کجاست (همون گلاب به روتون)

راستی دوست داشتم داستان وار گفته شود اگر وقت کافی ندارید و فکر می کنید داستان خواندن وقتتان را میگیرد از خواندن این متن پرهیز کنید هر چند این داستان سازی ها به فهم مطلب کمک میکند و ماندگار تر میشود. از حاشیه فاصله میگیریم و میریم سراغ ریزآموخته ها

 

درس اول: ما با شرایط سازگار میشویم

معمولا دستشویی هایِ خانه هایِ روستایی در حیاط وجود دارن، نه در داخل خانه! کاری هم با مزایا یا معایبش نداریم.

اینجا در شب سکوت عجیبی کل تاریکی رو در خودش می‌بلعه یک سکوت مطلق! و کم ترین تصویرسازی ممکن، با ضریب هوشی پایین و قدرت تخیلِ منفی دو، در حال تصور خود بعنوان یک طعمه در وسط دهکده ارواح راکون سیتی و در محضر بانو والاک هستید. ترکیبی از تمامی بازی ها و فیلم های ژانر ترسناک، فیلم اونجرز را دیدید؟ (خدا استن لی رو رحمت کنه)  جای ابر قهرمانان، ابر هولناکان را قرار دهید.

سکوت به قدری حکمرانی می کند که میتوانید صدای پای یک گربه را بشنوید، صدای نفس هایتان، حتی صدای سرما را حس می‌کنید. ساعت دو شب در چنین حالتی دستشویی رفتن جزو آخرین اولویت هایتان قرار میگیرد دیگر خودتان تصور کنین چراغش هم سوخته باشد!

چند شب اول در نبود چراغ سخت بود اما بعد از گذشت یک هفته همه چیز به حالت اول برگشت اصلا ناحضوری چراغ به چشم نمیومد. این شرایطی بود که در حال حاضر داشتم و به آن عادت کردم هرچند میشد به سادگی حل کرد. با تمام ترسم با شرایط سازگار شدم، هرچند شرایط برخلاف ارزش ها و علایق ما باشد بلاخره پیروز میدان شرایط است و ما با اینکه توان تغییر دادن هم داریم اما سازگار شدن را ترجیح میدهیم.

درس دوم: شرطی شدن ذهن، راه فوق العاده برای عادت سازی

یادم می‌آید مسواک زدن شبیه عذابی ناتمام که بر من نازل شده بود، بود. دلم میخواست قبل خواب بجای مسواک زدن یکبار برای همیشه رو به آسمان کنم و فریاد بزنم چرا مسواک؟ و هر چند مسواک از اختراعات است و یک آپشن انتخابی، گله‌یِ بی معنایی بود.

گذشت و گذشت بعد از تمامی مشکلات فک و دندانی که طی کردم مسواک زدن را پذیرفتم و بعد از یک مدت دیگر بدون مسواک زدن نمیتوانستم بخوابم، این بار وسط خواب میخواستم رو به آسمان فریاد بزنم چرا خواب؟ من مسواکم رو نزدم.

خب لامپ سوخته داستان بالا را به من یادآوری کرد. چند شب اول قبل از وارد شدن کلید برق را میزدم و هر دفعه در کمال تعجب میگفتم عه این سوخته بود و وارد میشدم. شب به شب تکرار میشد و بعضی شبها برای اینکه خسته نشوم (تنبلی را پاس بداریم) از زدن کلید، کلید را در حالت روشن قرار میدادم و شب بعد وقتی میخواستم روشن کنم در کمال تعجب میگفتم عه روشنه! فکر میکنم تا دو هفته یا بیشتر همین روال ادامه داشت تا تقریبا توانستم دست از این عادت بردارم که هرچند برنداشتم.
نکته جالب: این عادت را در روز هم تکرار میکردم

قضیه مسواک زدن هم همین بود قضیه برمیگردد به ناخودآگاه. اگر چیزی برایمان سخت است و حوصله انجامش را نداریم و باید انجام شود کافیست آن را تکرار کنیم تا شرطی شود، تا وارد ناخودآگاه شود دیگر انجام ندادنش از انجام دادنش سخت تر میشود..

درس سوم: احساس نیاز، یک چرایی قدرتمند برای برخواستن

هر شب وقتی وارد آن فضای تاریک میشدم تمام فکرم این بود چرا من لامپ رو عوض نمیکنم، اصلا میگوییم من تنبل هستم اما چرا حتی نمیگویم که لامپ رو عوض کنند یا لامپ حتی خراب است، حتی یک اعتراض ساده..

یادم می‌آید وقتی در مدرسه بودیم بعضی از بچه های سطح بالاتر (از نظر درآمدی) معمولا کمتر به درس گوش میدادند البته فکر میکنم الان همه همینطور هستند اما این برایم جذاب تر بود که یک دسته خاصی را هم جدا از دسته عام حساب کنم. به این فکر می کردم خب چرا درس گوش نمیدهند در صورتی که وقت خودشون رو میذاشتند..

یک روز یکی از بچه ها با ماشین به مدرسه آمده بود و اینجا تقریبا جوابی که ذهنم دنبالش بود رو گرفتم. آهان پس قضیه اینه من در آینده نیازمندم به یک ماشین و برای این ماشین باید کسب درآمد کنم و برای کسب درآمد باید درسم را بخوانم (درس؟ کسب درآمد؟ کیدینگ می؟ :))

هر چند این استدلال فقط ساخته یک ذهن یک بچه‌ی دبیرستانی (هنرستانی) بود اما از این بابت گفتم تا بفهمیم این احساس نیاز است تا ما کاری را انجام میدهیم.

قضیه چراغ هم همینطور بود من به شرایط عادت کرده بودم و نیاز به روشنایی نبود بخاطر همین نه خودم دست به کار می شدم و نه از کسی میخواستم دست به کار شود، قضیه این بود این نیاز است که یک چرایی برای انجام کار به ما میدهد وگرنه انجام آن کار مشخص نیست و فقط انجام میدهیم مثل دانشگاه رفتن دوستانِ امروزی.

همینطور که درحال درس گرفتن بودم یک شب که وارد شدم و مثل عادت همیشه قبل از ورود چراغ را زدم مثل شب های قبل در تعجب بودم و گفتم عه این دفعه روشن هم شد..!


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

2 دیدگاه

mostafa · ۹۷/۰۸/۲۹ در ۵:۰۰ ق.ظ

عالی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *