صفحه یِ سفید روبرویم هست، باز هم حروف مثل همیشه کنار هم صف کشیده اند،باز هم ذهن درگیر من میخواهد این پازل کلمات را حل کند، پازلی سخت به نام تو..
میخواهم بازهم مثل همیشه مرورت کنم..
نمیدانم چه کنم، حتی نمیدانم چطور شروع کنم به نوشتن…

چرا بحث الکی، چرا همش مقدمه چینی.. میخوام برم سر اصل مطلب، تورو میخوام!
میفهمی؟ تورو میخوام..
این واژه ها نمیتونستن کمک کنن، باید حرف میزدیم باید… امان از باید ها…

۰۲:۵۲ AM – (FAR 27)

گالری مزخرف.
گالری مزخرف.

باید در آگهی نیازمندی ها بنویسم به یک تو شدیدا نیازمندم..
باید الان حرف میزدیم باید از نقشه هام میگفتم، باید از برنامه ریزی ها میگفتم باید از هدف ها میگفتم برات، باید… 
اصلا میدانی من آدم منطقی هستم میدانم بایدی وجود ندارد، اما باید های راجب تو را میخواهم..

میدانی من نوشتن را بلد نبودم؟ میدانی تمامِ این ویرگولک ها از خاطر تو بوده؟
میدانی چیز هایی که در کوله امسال انتخاب کردم رو تو بهم یاد دادی…
میدانی تنفرِ من از مجازی بخاطر دور بودنمان بوجود اومده…
میدانی کارخانه تفکر راهی برای آروم بودن در نبودت بوده…
میدانی نقدی بر عشق با یاد تو نوشته شده…
اصلا میدانی تمام این کلمات بخاطر وجود تو کنار هم قرار میگیرند؟

میبینی؟ من با تو تکمیل میشوم، بیا و این توهم های مسخره یِ من رو تموم کن
بیا و با وجودت احساس های سردرگمم رو تسکین ببخش
بیا و تمامِ من رو نجات بده…
من تمام اشتباهاتم رو پذیرفتم، تمام مزخرف بودنم رو، تمام بیشعوریم رو.. 
داشتن تمام اینها برای داشتن تمامِ تو بوده‌‌‌..

مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی

وقتی نداشتمت، خودم رو هم نداشتم تمام مرز ها و خطوط قرمزم رو شکستم من باید میداشتمت، بایدی نیست.. اما باید میداشتمت…
اصلا این رابطه مجازی مزخرف ترین اختراع و اکتشاف بشریت بوده.. 
من هیچوقت نتونستم خیره به چشمانت شم وقتی حرف میزنی برایم
من هیچوقت لذت لمس کردن موهایت نصیبم نشد
من هیچوقت دلتنگی نگاه کردنت را سیر نکردم
اصلا باشه به دَرک همشون !
اما تا کی در حسرت نداشتن دست هایت سر کنم…. 
لعنت به تمام اما ها و باید ها و خواستن ها و من ها…

بیا شاکی شو و منم میشوم متهم به خواستنت، میتوانی محکومم کن.
میبینی تمام قوانین میرود زیر سوال…
چرا های سردرگمی، که هر دفعه مثل یک تیغه روی مغزم کشیده میشن و آثار درد هایش تنهایی شبانه منبا خودم میشود…

صندلی های کلاس هم صدایت میزنند.
صندلی های کلاس هم صدایت میزنند.

من یک دائم الکامپیوتریم در گوشه کنار های همین سیستم و شبکه های اجتماییم سکونت دارم
این رابطه لعنتی در همین جا شکل گرفت
تمام مسیر پر از خاطرات توعه، تمام فولدر ها نداشتنت را بهم یادآوری مکینن، میدونم مسخرست بگذار بخندن اما حقیقتیست که روزانه منو به سوی نابودی سوق میدهد..
صد ها عکس از من که با دیدنش یاد تو میوفتم.. حال عکس های تو بماند.
درد های عشق امروزی هم چیزی از گذشته کم ندارند، لاقل لیلی و مجنون چندین مگابایت خاطره در سیستمشان نداشتن..، لاقل آنها صدایی برای مرور نداشتن..

میدانی من شوق باز کردن آن جعبه پست شده لعنتی رو میخواهم سهمم از دست نوشته هایت را بده، تمام آن کتاب ها بوی تو را میدهند..

باید اینجا میبودی، باید اونجا میبودم وقتی متن قادر به حل نبود، این رابطه منو از این تکست لَعنَتی متنفر کرد از شبکه های اجتمایی متنفر کرد، از زندگی کردن، از خوابیدن، از بیدار شدن، از آهنگ های لعنتیِ، از خودم، از بقیه از هر کس جز تو متنفر کرد..

یادت هست؟ با موسیقی “ابر میبارد” همایون شجریان شروع کردیم و تِرک “گریه می آید مرا” همه چیز را تمام کرد..
آه، چه آلبوم تلخی..

یادت هست؟ مرزهای دیوانگی را میگویم..
میخواستم تمامش را تا وقتی که با تو تکمیل میشوم کلمه به کلمه برایت در کاغذ بنویسم..
تمامش را برای خودم مرور میکردم تا مرز هایی بماند
تا مرا دیوانه نبینی.. مرزهایم تو بودی… 
اما ناقص تموم شد تمام محاسباتم، مثل حل یک فرمول مزخرفِ ریاضی با گذاشتن یک منفی اضافی با بیست و پنج صدم ثبت شد..

اکنون دیگر به من احتیاجی نیست 
نه فقط در کنار تو.. در کنار تمام موجودیت های دنیا اضافیم، یک دیوانه بدون مرز 
مرزی که به اشتباه از نرسیدنت به دیوانگی بند شد…

نمیدانم فصل یا قسمت چند بودیم
نمیدانم کی گفته شاهنامه آخرش خوش است، میخواستم قسمت آخرش را باهم تو بنویسیم، نمیدانم کی مقصر است شاید به حرف همه دست های سرنوشت نخواست، شاید قسمت نبود، شاید بقول همه ما مناسب هم نبودیم.. همین را میخواهی ؟ به همین چیزها بسنده کنیم… ؟
تو بهتر میدانی هیچکدوم باعث قانع شدن من نمیشود، کوتاهی من نابودم کرد و شاید هم نخواستن “آخر” تو که بهت حق میدهم..

فکر کنم دیگه سردرگمی برای این چیزها بی مورد باشد.. تکلیف هر دومون مشخص است
من بازنده بیرون نیامدم از این رابطه، من برندم، برنده بودم که سهمم تو بودی حتی برای مدت کوتاهی..
برنده منم که با تمامِ خاطراتت سر میکنم شاید خواسته ام زیاد بوده برای داشتنت برای قهرمان بودنم.
من تمام خاطراتت را دارم. من سهمِ کوچکم را از دنیا گرفتم، آماده یِ رفتنم. 
کسی نباید این هارا بخواهد، فقط تو بخوانی کافیست برایم…

۱۳:۰۱ PM – (FAR 30)

باید بنویسم تا خاطراتت ماندگار شود..
صفحه یِ سفید روبرویم هست، باز هم حروف مثل همیشه کنار هم صف کشیده اند،باز هم ذهن درگیر من میخواهد این پازل کلمات را حل کند، پازلی سخت به نام تو..
میخواهم بازهم مثل همیشه مرورت کنم..

۰۰:۰۰ AM – (FAR 31)

– مرز دیوانگی فصل پایانی | بهار نود و هفت

پی نوشت: برگرفته از کوچه خیابان های ذهن و دل نگارنده.

 

چند خطی در باب عشق:

نقدی بر عشق: انیمیشن فروزن


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *