به پنجره خیره میشوم، به این فکر میکنم تعداد ماشین هایی که در ثانیه گذر می کنند بیشتر است یا تعداد موضوعات پراکنده ذهن من.

کامیونی که با سرعتی همانند دیگر خودروها در حال گذر است مشخص نیست این شتاب برای چیست، شاید چندین روز است که فرزندانش را ندیده و در خانه نبوده، راننده های ماشین های سنگین هم برای خودشان داستانی دارند گاهی به این فکر میکنم که چه شغل مردانه‌ایست با تعریف هایی که از مردان شنیدیم. فکر نمیکنم هیچوقت بتوانم چنین شغلی داشته باشم همیشه در جاده باشم و دور از همه با بارهایم سفرهای طولانی مدتی روم دوست داشتنیست اما فکر نمیکنم هیچوقت برای من مناسب باشد.

موتور سواری را میبینم که با شتاب میرود شاید پیکی بوده که چند ساعت پیش در حال جا به جایی هدیه‌ای بوده نمیدانم چطور و چرا میشود هدیه را پست کرد، بنظر هدیه به تنهایی ارزشی ندارد آن ذوق هدیه گیرنده و لذت هدیه دهنده از دیدن ذوق گیرنده لذت بخش است وگرنه هدیه که فقط یک چیز است ارزش آن ذوق دو طرفه هزاران برابر است اصلا وقتی برای شخصی هدیه میگیری در درجه اول خودت خوشحال میشوی و بعد از دیدن ذوق گیرنده خوشحال میشوی فکرش را کن با هدیه دادن میتوانی دوبار خوشحال شوی! پیک هدیه رسان بودن هم شغل دردناکیست هدیه میدهی اما نمیدهی از طرفی دوست داشتنیست که میتوانی هر روزه چندین ذوق را ببینی..

پرایدی میگذرد شاید وکیلی بوده که در تمام روز در حال دفاع از حق دیگران بوده در حالی که تمام حق هایش را گرفتند، از تم رسمی که در تمام روز باید در آن باشد از کت و شلواری که همیشه بر تن دارد از محدودیت های دیگری که همیشه باید بخاطر گرفتن حق دیگران از حق های خودش بگذرد. اصلا وکیل بودن در عصر بعدی چه معنایی دارد؟ قانون ها و تبصره ها را پشت هم میچینی و در موقعیت مناسب بازگو میکنی، صرفا اطلاعاتی که در مرز دانش شدن هستند که شاید تا چند سال بعد رباتی سرد جایگزین شود تا دیگر طبق ماده های فلان از طرف دهان های فلزی خارج شوند.

سوناتا سبقت میگیرد و بنظر مدیرعاملی نسبتا مسن می‌آید خسته از شرکت به سمت خانه میرود تا محبت های پخش نکرده در محیط خانواده را تامین کند، اما زمان دیگر مثل قبل نیست گاهی چیزها زود میگذرند و هیچ استقبالی ازش نمیشود و بجای دویدن بچه ها به سمتش به ارامی غذای سرد آماده را از یخچال برمیدارد و گرم می کند تا فردا روزی مانند امروز را تکرار کند.

ماشین پلیس رد میشود حرکات آهسته میشود، بوی قانون می آید شب است و شبا که ما بیداریم آقا پلیسه هم وضعیتش همینطور است، گاهی دوست دارد امنیت حاکم تر باشد تا در کنار خانوادش احساس امنیت کند، در حالی که در تمام شهر پرسه میزند خانه خود را باید رها کند..

پسری پشت پنجره اتاقی در طبقه چهارم ساختمان خوابگاه در حال تماشای آن هاست به موضوع انشای دوران کودکی خود فکر میکند که در جواب میخواهید در اینده چه کاره شوید به سادگی و با قطعیت در تمامشان نوشته بود “راننده‌ی تانک” 


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *