پرده اول: بعد از یک تهران گردی طولانی با دوستان به اولین ایستگاه مترو پناه بردیم، بعد گردش چندین ساعته‌ی بعد کلاس هر کس به نوعی خسته بودیم وارد مترو شدیم چند نفری تونستیم بشینیم البته من جزو دسته دونده نمیتوانم باشم و معمولا صندلی برای من نمیماند. یکی از کارهای دوست داشتنی برای من نشستن کف مترو کنار دری که باز نمیشود هست خالی بودن این قسمت از مترو لذت خیلی بیشتر از نشستن بر روی آن صندلی های سفت بی احساس دارد، صندلی هایی که تمام خستگی های یک کارمند بی خواب آنجا تخلیه میشود، حتی ترجیح بیشتر اوقات من نشستن در کف زمین بجای نشستن بر روی آن صندلی های خالی هست..

معمولا در چنین حالتی بدون کتاب به مسیر ادامه نمیدهم، حس خوب خستگی توان حرف زدن را از دوستان گرفته بود و حالت عدم مزاحمت هنگام خواندن را برایم فعال کرده بود، در مدتی که مشغول خواندن بودم طولانی بودن مسیر کمتر حس میشد و بعد از نمیدانم چه مدتی که درگیر خواندن بودم یکی از دوستان صدام کرد و گفت: این فاصله نوبنیاد تا محلاتی فاکین*گ فلان و فلان. منم به نشانه‌ی تایید لبخندی زدم و گفتم باید اینطور باشه بعد سریع مشغول خواندن شدم. نفر بلند شد و جلویم آمد و گفت پاشو رسیدیم سرم رو بالا بردم و دیدم مترو همچنان در حال حرکته با لحن سریعی گفتم حله و به خواندن ادامه دادم.

هر کس به نوع خود عجله‌ و خوشحالیش را برای رسیدن با بقیه تقسیم میکرد اما من همچنان درگیر خواندن بودم و هرچی زمان بیشتری میگذشت لذت بیشتری میبردم از تعداد صفحات طی کرده‌ی کتاب جدید. این لانگ دیستنس برای من دوست داشتنی بود و برای مابقی دردناک.

پرده دوم: اندیشه اسلامی – یازده صبح – دانشکده‌ی شهید شمسی پور: خب بچه ها قسمتی از نمره درس شما به ارائه تخصیص داده میشود و صدای نارضایتی بچه ها از ارائه زیاد شده بود و در ادامه: نفر اولی که بصورت رندوم برای هفته‌ی بعد از بین شما انتخاب میشود کسی نیست جز “مهدی درویشی” همینطور که دوستان بغلی بخاطر بدشانسی من به ارائه لعنت میفرستادند من با حالت کامل خوشحال پذیرای ارائه بودم. این ارائه ها فقط مختص این کلاس و این مقطع نبوده و نخواهد بود، همچنان ارائه همیشه در همه جای زندگی ما خواهد بود و هر وقت ما در حال صحبت با شخصی هستیم در هر صورت در حال ارائه دادن خودمان به آن شخص هستیم و استیو جابز (ره) میفرماید: نحوه ارائه هر چیز اهمیت آن را میرساند.
چندی پیش هم به پادکست بی پلاس گوش میدادم که خلاصه‌ای از کتاب هیت میکِرز بود و در دقایق اولیه _ جناب علی بندری عزیز که چند روزه صبح ها مسئولیت پر کردن وقت های پِرت مرا به عهده دارد _ درباره محبوبیت یک اثر هنری، علمی یا یک هنرمند یا یک شخص و غیره صحبت می کند و میگوید محبوبیت یک اثر خیلی وقت ها بیشتر بجای کیفیت‌اش مرتبط باشد بیشتر به نمایش و نحوه ارائه آن است و اگر مهدی را یک اثر در نظر بگیرید و من را ارائه دهنده، در تمام لحظات من در حال ارائه و نمایش مهدی به مابقی افراد اطرافم هستم و هر چند کار را به نحو درست تری انجام دهم میزان محبوبیت مهدی بیشتر میشود و ارائه های دانشگاه میتواند روشی برای تمرین ارائه مهدی توسط من در جمع های بزرگ تر باشد و همچنین رویای پر حرفی و کمی سخنران شدن مرا به واقعیت نزدیک تر کند.

پرده سوم: من فعلا در خوابگاه دانشکده شمسی پور در حال زیستن هستم و نمیدانم به چه واسطه در طبقه چهاری که آسانسور آن خراب است ساکنم. در کنار من ۷ نفر دیگر در اتاق و حدود ۵۰ نفر در طبقه سکونت دارند و اگر دروغ نگویم هر روز از زبان چند نفر فحش دادن به پله ها را میشنوم. نمیشود همه چیز را تیک ایت ایزی در نظر گرفت و از نظر من هم این پله ها وقتی گشنه و تشنه و خسته از دانشگاه برمیگردی به اندازه ۴۰ طبقه پله دارد اما همین که هست پس تیک ایت ایزی اُر چنج یور مایند.

همیشه و همه جا به ورزش کردن و ورزش دوست بودن افتخار میکنم و خواهم کرد و نمیدانم چرا همه این را مقابل بد بودن سیگار از نظر من قرار میدهند، و امیدوارم شما بد نبودن سیگار از نظر من را برابر موافق بودن من با سیگار قرار ندهید. در هر صورت من با سیگار مخالف نیستم اما این به این معنا نیست که چیز بدی نیست. بد نبودن یک چیز برابر با خوب بودن آن نیست! بگذریم، این پله ها هر روز میتواند مسیر پیاده روی مرا بیشتر کنند و با تمام خستگی هر روز ورزشِ خون مرا تا حد اندکی تامین کند.

پرده چهارم: تمامی کلاس های ترم اول من راس ساعت ۰۷:۳۰ شروع میشود و بخاطر مسیر و صبحانه باید ساعت ۶ بیدار شوم و معمولا ساعت ۶:۳۰ بیدار میشوم و ساعت ۸ میرسم. با اینکه نهایت در چنین حالتی میتوانم ۴ ساعت بخوابم اما باز هم این حالت را دوست دارم و علت آن داشتن وقت بیشتر برای تمام روز و همچنین تحقق پیدا کردن رویای دوساله‌ی روز بیدار شدنم هست.

البته من اذیت میشوم اما مقصر کلاس صبح نیست، مقصر مهدیِ شب بیدار هست و کلاس صبح فرصتی برای تحقق رویایم هست که در استفاده‌ی آن ناتوانم. احتمالا نیاز نیست بگویم اکثریت از کلاس سر صبح معترض.

پرده پنجم: یک لانگ دیستنس دوست داشتنی دیگر، مسیر تو راه دانشگاه است و هم چنین پیاده روی آن، حدود ۲۰ دقیقه مسیر بی آر تی هست و یک رب پیاده روی دو مسیر.

یک رب میتوانم پادکست گوش دهم و خوابم را با پیاده روی و ورزش بپرانم (سالی جان برای من جواب نمیدهد) و حدود ۲۰ دقیقه هم رمانی بخوانم.

 

 

میدانید در هر تهدیدی فرصت هست، نگرش شما نسبت به یک چیز نمیتواند اصل چیز را تغییر دهد اما میتواند به نفع شما تمام کند.
زندگی پر از چنین چیزهای ریز بی اهمیتِ تکرار شونده‌ی رو اعصاب هست و ما هیچوقت برای آن ها راه حلی نداریم تنها به آن عادت کرده‌ایم و ذهن ما _مانند چراغ سوخته_ شرطی شده و انجامش میدهیم و گله می کنیم از این وضعیت، وضعیتی که هیچوقت قدمی برای بهتر و بهینه تر کردنش نکرده‌ایم، هر چیز را میتوان با دید حل مسئله دید و هم از حل کردن آن لذت برد و هم از مسئله آن.


مهدی درویشی

مهدی درویشی هستم !

0 دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *